یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1386
...
نوشته شده توسط raVen در ساعت 22:07

نمی دانم چه می خواهم بگویم...

زبانم در دهان باز بسته است...

خواندی برایم :

در میان طوفان ،چون تیره شد نور امید

 

یاد آریم سرود دیروز ، چون گرمای نور خورشید


 

دیروز امید پریدن ، بالا رفتن و رسیدن

 

راهی که با هم پیمودیم ، دیروزی که با هم بودیم

 

در کوران پاییز ، دستمان به دست هم بود ،

 

می بستیم پیمان یاری ، قلبمان گواهمان بود

 

که تا خورشید فروزان ،از آسمان ها بر آید ، با هم دنیا را بسازیم ، سبز و آزاد ، گرم و زیبا...

 

لاله ها سرودند ، آسمان در انتظار است


 

بر زمین امید رویش ، در آرزوی بهار است


 

فردا صد ستاره روید ، از آسمان ها بریزد

 

فردا از قلب ظلمت ها ، نور گرمی برمی خیزد

 

چون رود لحظه ها گذشتند ، دستمان از هم جدا شد

 

رفتیم در دل نور پیمان ، ابر و دریا گریه کردند...

 

امروز هر گوشه ی دنیا ،گر با همیم و گر تنها

 

با هم همراه و همپیمان ، ره پیماییم سوی فردا

 

فردا صد ستاره روید ،از آسمان ها بر یزد

 

فردا از قلب ظلمت ها ، نور گرمی برمی خیزد...

 

درد درون سینه ام را چه کنم ؟ نمی دانم چه می خواهم بگویم !

 

گریه امانم را بریده ... دیگر شبی برایم نمانده که در میان بالش و پتو از شدت اشک مچاله نشوم...

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم ! آه که چندیست نمی دانم چه شده مرا که اینگونه می آزارمت... نمی دانم ، نمی دانم آن همه خنده ، آن همه ...

 

مرا که با تو شادم پریشان مکن

بیا و سیل اشکم به دامان مکن

بیا به زخم عاشقان مرحم

دل مرا یک دم ز غم رها کن

من ای خدا به پای این پیمان

اگر ندادم جان مرا فنا کن ...

 

هنوز اشک هایم را بر روی جانمازت می ریزم ...

 

ببخش اگر حرمتت را شکاندم...

 

فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا

مگر چه کردم خدایا ؟

شکسته سر شکسته پا ، ز یار آشنا جدا

کنون کجا روم خدایا ؟

 

P.S : دوستت دارم...