X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386
Dream Of One Blind
نوشته شده توسط raVen در ساعت 01:02
خستگی را چه می کنند ؟

خواب دیدم ! دو نفر خودسوزی می کردند...مردم کف می زدند...

بالا می آوری ؟

هیسسسسس ...

[صحنه : از هم می پاشد ! ]

نشسته ام پشت به مبل می نگاهم به صفحه نوشته :"این خانه سیاه است..."
بالا می آورد...هر روز دخترک بیچاره...

[صحنه : از هم می پاشد ! ]

دو نفر می سوزند در خواب یک نفر می سوزد زنده زنده وقتی همه چشمها باز است گویی می خندد به چشمهای باز...

[صحنه : از هم می پاشد ! ]

Never stop the car on a driving in a dark

صحنه : از هم می پاشد ! آری صحنه ها می پاشد همچو اجساد ، همچو استفراغ خشک شده من در مغز های خونیه شما ! به راستی خون از دهان من بر شما پاشیده ؟

[صحنه : از هم می پاشد ! ]

ابن سینا گفت :"از این زندان به زندانی دیگر می روی ، این دنیا پر از زندان است..."

[صحنه : از هم می پاشد ! ]

All of MY DREAM SACRIFICES

دو مرد می سوزند هنوز کسی آب ندارد لیوانی عطشی بنشاند ؟ هیسسسسسس... گوش کن :

Did you see the red mist block your path?
Did the scissors cut a way to your heart?
Did you feel the envy for the sons of mothers tearing you apart?

Arriving somewhere but not here
Arriving somewhere but not here
Arriving somewhere but not here
Arriving somewhere but not here

[Arriving somewhere but not here]


[صحنه : خون جلوی چشمانت ! ]

Arriving somewhere but not here تا صبح راندم ! هیچ جا نرسیدم...هیچ جا ! ! !

P.S :
Arriving somewhere but not here