X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1386
شب...
نوشته شده توسط raVen در ساعت 23:11
- Open your Eyes Raven
I Start to cry -
I keep on laughing
- می خندی ؟
- نه گریه می کنم
- پس خندت چیه؟
- به صدایهای اون اتاق می خندم
- اون اتاق ؟
- آره ! نمی شنوی …صدای مامانه ، داره به بچه اش یاد می ده چه جوری به مادرش احترام بذاره ...مسخره است ، مسخره ...
- چی مسخره است ؟
- مادر و پدر ... اخه من نمی فهمم چرا باید به کسایی که از روی شهوت یه کاری کردن و نتیجه اش شده یه بچه ی بیچاره که نمی دونه برای چی اومده اینجا ، نمی دونه باید چی کار بکنه ، از اون بدتر نمی دونه کیه ، نمی فهمم چرا باید احترام گذاشت ؟ چرا باید دوستشون داشت...
- چی میگی بابا ؟ اتاق چیه ؟ اینجا که دیگه اتاقی نیس غیر از این یه دونه !
- ...می خوای چی کار کنی ؟
- هیچی ... درد نداره ، یه لحظه است...
- اخخخخخخ...چی کار داری میکنی ؟ نه نه ...
- بابا کاری نکردم که هنوز...وایسا ...
- ...
- ببین چه قشنگه ، چه قد گرده ، مثل زمین ، مثل تمام زندگی مون...راستی octavarium رو شنیدی ؟
- ...اخخخخخ...کثافت ، چرا چشممو در اوردی...
- بابا ، چشم چیه ؟ آخ ترکید ... ای ... چه مایع زرد لزجی توش بود...ایییییی
صداها از دورن اتاقکی در حومه شهر می آمد ... صدای قدم زدن مردی ، صدای ناله ...
- می دونی ، ادما تا وقتی چیزایی رو از دست ندن ، نمی فهمن چه جوری چیزایی رو که ندارن فراموش کنن...
- اینجوری بهتر شد نه ؟
- چه جوری ؟
- همین جوری دیگه ... که چشم نداری... اره ... فکر کنم گوشات هم اضافه ست .
- نه ، نه ... تو رو خدا نه ... غلط کردم ...
- ای وای ، تو چرا اینقد نازک نارنجیی ؟ کاری که نداره ، با این انبر دست اروم اروم می کنمش...دردم نداره...تازه مگه نمی بینی خونت چه جوری منتظره بیاد بیرون ؟ تا یه جا رو باز میکنی می پاشه بیرون...
- نه ... نه ...
صدای پاره شدن چیزی از درون به گوش می رسید...مثل اینکه سگی تکه گوشتی را با دندان پاره کند...
-ببین چه ناز شدی... اخی...راستی ، تو به زندگیت علاقه داری ؟
- آره ... به خدا اره..
- ای دروغ گو...هه هه هه ...این آدما تا کارشون گیر میکنه دروغ می گن ... یادته می گفتی خسته ای ؟ یادته می خواستی خود کشی کنی ؟ اون دفه رو یادته که بهم گفتی رگای دستت رو بزنم ؟ چه باحال شده بود... دستت رو گرفتم، نه ،مچت رو گرفتم ...تیغ خوبیش اینه که اولش درد نداره ،آخه نه که خیلی نازک و تیزه می زاری رو دستت مثه کره و چاقو می مونه...اخ آخ چه حالی داد اون دفه یادته ؟ اول یه شیار از روی نبضت تا وسطای ساعدت بعد یکی دیگه موازیش ، می دونی شیارا رو باید موازی زد تا خون گیر نکنه ، آدمم راحت تر تموم کنه ، آخ آخ چه حالی داشت می داد ، خونت می پاشید بیرون ، یادته تموم وان پر شده بود از خونت...وای چه قدر داغ و گرم بود...
- این صداهای چیه ؟ خدا ...
- ...بعد نمی دونم چی شد که یهو یکی رسید و بردت...تازه داشت چشمام سنگین می شدا...
صدای موسیقی می امد...
- Never the sound of rain upon the river rushing through your ears
- اره دیگه ... اینجور...راستی نگفتی از زندگی بدت می یاد یا نه ؟
- سلام چه طوری ؟ چی کارا می کنی ... شنبه دانش...
- خب اشکال نداره ، این بار یه جوری تموم می کنم که پشیمون نشی... آخه هر چی باشه من دوستتم...
- خفه شو ... خفه شو ...
- این بار می خوام با یه چاقوی کوچولو یه راه فرار کنار گردنت باز کنم ...
صدای گریه ی پسری از درون اتاق شنیده می شد... صدای ریتم تند آهنگ...
- به نظرت این بد نیست ... اینکه چشمات و باز کنی ببینی یه جایی هستی که نمی دونی کجاست ... از اون بدتر اینکه گاهی وقتا می دونی اینجا کجاست اما نمی دونی چرا اینجایی...
- اینبار فقط یه کم درد داره ...
- گاهی وقتا هم نمی دونی کی هستی ... گاهی وقتا ... ساکت...ساکت !
- ...نترس ... راحت می شی ... راحت میشی از همه چی ...
- گاهی وقتا هم فک می کنی به جایی رسیدی ، فک می کنی به چیزی رسیدی ... اما اونجا دقیقا هیچ جاست و اون چیزم دقیقا هیچ چیزه ... بعد نگاه که می کنی می بینی چه قدر زجر کشیدی ...چه قدر خون جگر خوردی که چی ؟ که هیچی ...
- راستی نگفتی تو به خدا اعتقاد داری ؟ اون دنیا چی ؟ به روح و از این شرو ور را چی ؟
- ...خفه شو ...گاهی فک می کنی چرا اینجایی ؟ چرا ؟ از اون بدتر چرا اینجا هست ؟ اصلا چرا هست ؟ اصلا هست ؟ هست ؟ چی هست ؟ ...گاهی فکر میکنی که هستی اما نیستی ...گاهی فک می کنی نیستی ولی هستی ...
- چرا ساکتی ؟
- پیام بیا شام ...
- امشب که کسی نیست خونمون...کی صدا کرد شام ...
- هنوز داری به صداهای اون ور گوش میدی ؟
- می دونید ، گاهی وقتا فکر می کنی با فکر کردن همه چیز حل می شه اما وقتی فکر می کنید به اینکه اصلا باید فکر کنید یا نه ، فکرتون منفجر می شه ... اصلا باید فکر کرد ؟ اصلا فکر چیه ؟ اصلا فکری هست ؟
صدای زنگ sms اومد...(...الان داری چی کار می کنی ؟ )
- ببین آماده ای ؟ نمی خوای چیزی بگی ؟ وصیتی ...کوفتی...دردی ...ههه هههه...عجب لحظه ی باشکوهی !
- ...آره ...آدم تا نخواد نمی تونه مشکلات و حل کنه ...ولی مگه مشکلی هم هست ؟ مگه خواستنی هم هست ؟ مگه ما بخوایم مشکل حل می شه ؟ مگه حل شدنی هم هست ؟اصلا مشکل چیه ؟ راه حل چیه ؟ مشکل ...مشکل...مشکل ...
- خب پسر خوب...بذار بشینم اینجا...اهان...خب اخرین نگاهت و بکن به دنیا که الان می خوای بری سفر...یه سفر قشنگ...
- من نمی خوام دیگه بمیرم ...
- فردا بریم کوه ؟
- خسته ام ... خسته ...
در اتاق رو باز کردم ، خیلی گشنه ام بود ... امشب باید تنها شام بخورم ...تلویزیون بیرون داشت مثل همیشه برای خودش می بافت ...صدای آهنگ Finally Free گروه dream theater از توی اتاق می اومد...
- Open Your Eyes Raven

______________________________________________

یک آن شد این عاشق شدن...دنیا همان یک لحظه بود...