X
تبلیغات
رایتل
جمعه 9 شهریور‌ماه سال 1386
رقص مرگ
نوشته شده توسط raVen در ساعت 21:41
غروب یک روز گرم تابستانی ، شاید اوایل شهریور ، باد گرمی وزیدن گرفته بود. گرمای تن خورشید ، وجود زمین را می سوزاند . مرد موتور سوار کنار موتور تک سیلندرش ، ایستاده بود و با حسرت به مردمی که شاد و خندان از کنارش می گذشتند و به سمت وسایل دیگر شهر بازی می رفتند نگاه می کرد . خاطراتش مانند باد ملایم و گرم تابستانی ، چشمانش را بست.
چند سال قبل بود ، اولین باری که این نمایش را اجرا می کرد ، او اولین کس بود که جرئت چنین کاری را داشت . همه چیز واضح بود ، دیواره های چوبی و استوانه ای شکل با ستونی در وسط ، چوب ها بوی نویی می داد ، هنوز اضطراب اولین نمایش اش را با تمام وجود حس می کرد ، دستانش می لرزید ، پاهایش سنگین بود اما خود را مصمم می دید ، خیلی برای انجام این کار زحمت کشیده بود . چند بار با موتورش از دیواره جدا شده بود و به زمین خورده بود ، چند بار دستان یا پاهایش شکسته بود ... امروز روز تسلیم نبود . این را با خود گفت و سوار موتورش شد و چند بار گازی داد ، صدای گوش خراش موتور در صدای تشویق و جیغ جمعیت ، گم می شد . نگاهی به مردم مشتاق بالای سرش انداخت ، همه تشویقش می کردند . خوشحال بود از اینکه مردم را اینگونه می دید . موتورش را گاز دیگری داد شروع به چرخیدن کرد ، چرخید ، چرخید و چرخید ، ابتدا پایین استوانه ، به ناگاه با حرکتی مورب خود را به بالای استوانه یعنی جایی که جمعیت هراسان نگاهش می کردند رساند ، همه عقب رفتند ، نگاه ها هراسان بود ، بچه ها شروع به گریه کردند و دختران از ترس جیغ زدند اما او هنوز می چرخید ، کم کم صدای جیغ و گریه ، جایش را به تشویق های مردم داد ، هر کس به نوعی ابراز احساسات می کرد . یادش نمی رود زمانی که اسکناس های سبز و قرمز از بالا برایش پایین می آمد و او حتی نیم نگاهی نیز به آن ها نمی کرد...
اما امروز ، او آنجا ایستاده بود .در چشمانش دیگر غرور گذشته نبود . او آنجا کنار دوست قدیم اش ، کسی که با او زندگی را دور می زد ، ایستاده بود و به غروب گرم و غم انگیز خورشید نگاه می کرد .

* * * *
آن شب ، شهربازی مانند همیشه شلوغ بود . هر کس به دنبال چیزی بود . "امشب باید برنامه ی جدیدی اجرا کنی ، دیگر کارهای قدیمت سود ندارد ، بیننده نداری...مدیریت شهربازی ..." صدایش محو شد ... امشب باید کاری می کرد . آبروی چند ساله اش در خطر بود ، اخر او اولین کسی بود که این نمایش را شروع کرد و باید خودش آخرین کس باشد که از این کار کناره می گیرد ، نمی خواست به زور او را از آنجا بیرون کنند .
بلند گو اعلام کرد نمایش رقص مرگ ، تا دقایقی دیگر در استوانه ی مرگ اجرا می گردد از علاقه مندان دعوت می شود هر چه سریع تر بلیط مربوطه را تهیه کرده و نمایش را از دست ندهند .
از ورودی استوانه ، وارد شد ، یادش آمد آن روز که برای بار اول این نمایش را اجرا می کرد ، جمعیت موج می زد ، همه یک صدا نامش را فریاد می زدند ، صدای سوت و کف همه جا را پر کرده بود ... اما آن شب ، فقط جند نفر آنجا بودند . پسری با دختری که معلوم بود دنبال جای خلوتی می گشتند که به آنجا پناه آورده بودند ، و چند جوان و یک کلاغ .
نمایشش را با چند دور معمولی شروع کرد و مانند همیشه خود را ناگهان از دیواره بالا کشید ، کسی اما کف نزد ، همه مشغول کار خود بودند ، چند بار دیگر نزدیک محل ایستادن تماشا گران چرخید ، حرکات آکروبات را اغاز کرد ، دستانش را از موتورش جدا کرد . حرکات مورب انجام داد ، جوانی دستش را جلو آورد و اسکناس سبزی را در دستش تکان داد ، به سمت او خیز بر داشت ، می خواست با حرکتی اسکناس را از دستش بقاپد ، سرعتش را افزود و نزدیک به جوان که رسید دستش را دراز کرد که اسکناس رابگیرد اما جوان دستش را ناگهان عقب برد . . .
صدای خنده های مردم را ا بالای سرش می شنید ، کسی فریاد زد : "کثافت ، این همه پول داده ایم که زمین خوردنت را ببینیم"
شخص دیگری گفت : "نگاش کنید چقد خنده دار شده..." صدای خنده ی مردم می آمد ... سرش سنگینی می کرد ، مزه ی خون را زیر زبانش می چشید ... صدای خنده ی مردم می امد ... پاهایش توان نداشت ، دردی نیز نمی کرد ، احساس سوزش ، در تمام بدنش ، مانند نوک زدن کلاغی به بدنش ... صدای خنده ی مردم می آمد ... چشمانش همه را زیاد تر می کرد ، سوزش حتی پس چشمانش لانه کرده بود ، کلاغی می خواست چشمانش را نیز بخورد ...صدای فحش های مردم ... صدای خنده ها ...صدای ملایم دکتر بالای سرش ... چشمانش را باز کرد ، همه جا سفید شده بود ، دیگر از چوب و موتورش خبری نبود ، دکتری که بالای سرش بود ، رو به پرستار در حال امر و نهی کردن بود . نگاهش را به زحمت از شیشه ی پنجره به بیرون انداخت و غروب را دید . همه چیز تمام شده بود او ان روز بازنده بود ، او تمام شده بود ، دورانش به سر رسیده بود ، دیگر حتی برقی از غرور گذشته اش نیز در چشمانش نبود . در گوشه ای از بیمارستان افتاده بود ، بدون سر پناه ، بدون رفیق و دوست ، خودش مانده بود و بدنی که دیگر حسی نداشت ... اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد ، دیگر تاب زیستن نداشت...دیگر نمی توانست بشریت را تحمل کند باید کاری می کرد ، باید به خودش ثابت می کرد که هنوز جرئت پیمودن استوانه ی زندگی را دارد ، باید به خودش ثابت می کرد که می تواند زندگی دایره وارش را خود تمام کند ... نگاهش را به دور اتاق گرداند ، چشمش به سرم متصل به دستش افتاد و توانست تصور کند که می تواند با سر سوزن سرنگ رگ های دستش را بزند ، با نگاهش کار را تمام شده دید ، جسدش را در حالی که غرق در خون است پیدا می کردند و بدون هیچ مراسمی ، در گوشه ای دفن می کردند...همه چیز را دید ، و بعد شروع به تلاش کرد ، ساعت ها تلاش کرد تا دستانش را حرکتی دهد . روزها تلاش می کرد و شبها می خوابید ، مدتی گذشت ، مدتی طولانی ،اما او حتی یک بند انگشت نیز دستش را تکان نداد ...آن روز غروب بود ... نگاه ش را به غروب دوخته بود ، حتی دیگر عرضه کشتن خود را هم نداشت . . .او آنجا با غروری شکسته ،با چشمانی خسته ، با خاطراتی رنج آور ، در مرکز توان بخشی نشسته بود روی صندلی چرخ داری رو به غروب پاییزی...

* * * *

به ناگاه کلاغی را دید ، بر روی درختی نشسته و اشک می ریزد ، او همان کلاغ بود که آن روز هم بود ، کلاغ بال گرفت و بر سینه اش نشست ، آرام از سینه اش بالا امد و نوکش را درچشمان مرد فرو کرد ، خون و مایع سفید داخل چشمش در هم آمیخت و از لای نوک کلاغ بیرون زد ، مرد اهی کشید و ساکت ماند ، کلاغ به خوردن ادامه داد از چشمانش شروع کرد و بعد آن مغزش را و کم کم کلاغ های دیگر هم آمدند و مرد موتور سوار را از رنج در کنار انسانها بودن خلاص کردند . استخوان هایش امروز زینت بخش لانه های کلاغ هاست . یادم می اید یکی از آن ها که آنجا بود می گفت در آخرین لحظات ، مرد با صدای بلند فریاد کشید که ازتان ممنونم ...

****************************************
می گویم :

welcome my son
welcome to machine