X
تبلیغات
رایتل
جمعه 2 شهریور‌ماه سال 1386
تخلیه د و م
نوشته شده توسط raVen در ساعت 13:38
نمی دانم آنجا چه می کردم ! کنار میدان ، روی پلی که شما از رویش می گذرید ایستاده بودم و تماشا کنان چشم را در گردی میدان می چرخاندم...
به هوا بلند شدنم را کس ندید ، میان مردمان آمدم روی زمین ، آیا همیشه اینگونه اند اینها ؟ هیچانی به فکر هیچ ، کسی میانشان فریاد می زد : سی دی ، پاسور... گوش هایم درد گرفت میان این همه آلودگی ، قدمم را اندکی تند کردم هنوز صداهای متفاوتی را که آن جمله را می گفتند می شنیدم...مردی کوتاه قد با عینکی ته استکانی ، کتاب دعایی به دست گرفته بود و در بلندگویی پرتابل ، با فریادهای گوش خراش دعایی - نمی دانم دعا بود یا نه - را می خواند...
چه خنده دار است دعای انسانها ، دعا می کنند چیزی را بدست آورند ، هرگاه آنرا به دست آوردند خودتان بهتر می دانید چه می کنندش...

مرا می گفتم...

داشتم میان شمایان قدم می زدم...هیچانی به فکر هیچ...هیچ کدامتان گریه های پیرزنی که جوراب می فروخت را ندیدید آخر به فکر دختری که کنار خیابان ایستاده بود بودید...هیچ کدام دست بچه ای را که گم شده بود نگرفتید چرا که دست در دست ساقی سیمین ساق داشتید...هیچ کدام ندای قلب کسی را که کنارتان راه می رفت نشنیدید چرا که قلب شما در قسمت انتهایی بدنتان قرار داشت...هیچ کدام دست مرد کوری که می خواست از روی چاله ای رد شود و نمی توانست ندیدید و حتی بعضی هاتان لگدی به عصایش زدید و خنده مستانه ای سر دادید ... قلب کلاغی به درد آمد...

میان خواب و بیداری درد ، از لای در اتوبوسی به درون پریدم...میان صندلی هایش ایستادم و فریاد زدم - صدایم به صدای مانی و زرتشت می مانستد - ای مردم ! من شما را دوست می دارم و حاضرم قلبم را با شما تقسیم کنم شما نیز بیاموزید هم را دوست بدارید !
کسی خوابش آشفته شد ، خود را تکانی داد و خر خرش دوباره بلند شد...
پسرکی هدفون در گوش ، صدایم را نشنید...
پیرمردی گوش هایش سنگین بود ...
جوانی دل به کتابش داده بود
...
فقط آن شب سه نفر پاسخم را گفتند :
کلاغی پیر که در داستان خود ، خودم ساخته بودمش : جوابش را عملی نشانم داد ، از شیشه به زیر ماشینی پرید و له شد...یادم میاید مغزش که از لای شیارهای چرخ به زمین کشیده می شد...

دختری که پیاده می شد ، فریاد زد ای کثافت ، ای هوس ران...می خواهی دختران مردم را از راه به در کنی...

و ا و نیز پاسخی گفت ، قلبم به تپش افتاد... گفتم از میان این دلقکان ، همین یک نفر که بتوانم قلبم را با او تقسیم کنم کافیست...از اتوبوس پیاده می شدیم ، بلیط را او داد ، آنقدر تشکر کردم از او ، رنجید...

امروز صبح در اتوبوس کلاغی را دیدم که مانند من ایستاده بود و سخنان مرا می گفت ، پاسخی را که آن کلاغ به من داد را به او گفتم...از اتوبوس "تنها" پیاده شدم و به سوی لانه بال گرفتم...کنار تخت نشستم چیزی را که شما برای کشتن هم دیگر استفاده می کنید در دهان گذاشتم و چیز دیگری را کشیدم... فقط آنقدر یادم هست که مغزم از لای چوبهای آشیانه ام روی لباس دختر و پسری ریخت آن دو نیز فحشی زیر لب به کبوتر ها دادند. . .

________________________________________________________
پس نوشت :
چند شبیست میان اشک و آه ، بوفی کور را می بینم...